تبليغاتX
حرف دل ...
درد و دل

Somayeh In Bus by doctor_hendii.

 

زندگی حکایت غریبی‌ست، دورهایش باور نکردنی و نزدیکهایش دور از ذهن ....

 

زندگی پر از ابهام است، پر از فصلهایی که در ظاهر بهارن و در باطن خزان .....

 

دقیقا مثل دریا و مرداب ......

 

دلم واسه یرنگی و یدستی تنگ شده دلم برای صافی و سادگی واسه صداقت

 

تنگ شده دلم واسه آسمون آبی و صاف واسه ابرهای سفید و زیبا تنگ شده

 

دلم واسه یکی شدنهای واقعی و بی شیله پیله تنگ شده ...

 

دلم می‌خواد برم و برم و برم و برم و برم ولی اینکه کجا برم و به کجا برسم

 

 نمی‌دونم اونقدر برم که بتونم خودم رو پیدا بکنم تو این بیابون

 

خشک و برهوت که هرچی چشم کار می‌کنه تیغ و خاشاک و خار .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط علی وفادار  | 


قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا
سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط علی وفادار  | 

 

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط علی وفادار  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط علی وفادار  | 

 

  

خدایا!


به فرشتگانت بسپار در لحظه نیایش خویش، دوستان مرا از یاد نبردند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط علی وفادار  | 

 

دستها بالا بود.                                                                            

 هر کسی سهم خودش را طلبید.

 سهم هر کس که رسید،

 داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید،

 سهم من یخ زده بود!

سهم من چیست مگر

یک پاسخ

پاسخ یک حسرت!

 سهم من کوچک بود

 قد انگشتانم

 عمق آن وسعت داشت

 وسعتی تا ته دلتنگیها

 شاید از وسعت آن بود

 که بی پاسخ ماند! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط علی وفادار  | 

1878234-md.jpg

تو مثل یک بادبادکی ، که نســیم مـی تونه

 به هــر جایی پروازش بده و اینـجاست که

از خودت  بدت میاد و احســـاس بی ارزش

 بودن و سست بودن می کنـی و اون وقته

 که منتظر یه ناجی هستی و بهش اعتماد

می کنی و بعد  می فهی که اونم تورو به

خاطر همین سردرگمی انتخاب کرده بود...

خدایا بازم به تو رسـیدم و مــــــی دونم که

بی تو هیچم. مـی دونم خودت خواستی بادبادک

باشم تا فقط به سمت خودت منو ببری پس حالا

 مــــی خوام سبک تر شم و خودمو رهــا کنم تا

 به تو برسم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط علی وفادار  | 

pix2pix2pix.blogspot.com عکس های جالب و دیدنی در

آموخته ام كه هميشه براي كسي كه به هيچ

عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط علی وفادار  | 

http://xs135.xs.to/xs135/09020/manzara30wl1745.gif

 

به هر چه می نگری چنان نگاه کن که انگار برای

اولین بار یا آخرین بار آن را می بینی. آنگاه خواهی

دید که زندگی ات روی زمین جلوه و شکوهی

ملکوتی خواهد یافت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط علی وفادار  | 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط علی وفادار  |